تبليغاتX
اخگر - کالبد شکافی روشنفکری دینی ( قسمت هشتم )

 

 

یکی از شگفتی های دنیای روشنفکری  قبل از انقلاب ، آشفتگی و در هم ریختگی وگونا گونی چهره ها و متولیان دین و سنت و تضاد اندیشه ها در عرصه سیاست و فرهنگ بود که با و رود  شخصیتها و جریانها و آدمهایی از نوع دانشگاهی و بازاری و فیضیه ای و از فرنگ بر گشته و دانشجو و کاسب و وووبه درون جامعه ، کلاف سر در گمی پدید آمده بود  و چنین بنظر میرسید که نه تنها سیاست بازان و نظریه پردازان مذهبی ، خود اسیر طوفان اندیشه ها ی غربی و شرقی شده اند  بلکه کار گزاران نظام را  نیز به این وادی سر در گمی و فرما یشی و عوام زدگی کشانیده اند .

.... از این روی در دهه چهل و پنجاه علاوه بر نهضت آزادی و تروریست های مذهبی و فدائیان اسلام و ملی – مذهبی ها و هیئتی ها و بازاریها که قبای دین به تن کرده بودند موج جدیدی از جریان روشنفکری دینی  پای به میدان نهاد که دین گرایی و بازگشت به خویش و فرار از تهاجم غرب را با اقتباس از مکتب هانری کربن و هایدگر تبلیغ میکرد و به گونه ای از سرمایه باورهای مذهبی مردم و اعتقادات دینی جامعه هزینه مینمود .

این روشنفکران که تازه از فرنگ برگشته بودند و ظاهری اتو کشیده و کراواتی و بشدت بوی غرب میدادند  ، بر خلاف  روند زندگی که بسوی  مدرنیسم  جریان داشت بر طبل اسلام و مخالفت با غرب و مدرنیسم میکوبید ند و  بجای استفاده از منبر  از تریبون های دانشگاهی و مجامع علمی بهره میبردند و ساز بازگشت به سنت و مذهب را  بیخ گوش رژیم کوک کرده بودند ، آنان با نفوذ در حوزه در بار و دانشگاه و اعلام سر سپردگی به رژیم ،از امنیت کامل برخوردار بوده و استقلال ایران را در جدایی از فرهنگ غرب و اتکا به فرهنگ باستانی آسیا و مذهب دانسته و از فرصت های سیاسی برای شکاف بین غرب و ایران بهره میبردند .

 یکی از این روشنفکران دینی تازه به دوران رسیده فردی بود بنام  دکتر حسین نصر .

سید حسین نصر در سال 1312 بدنیا آمد پدر او سید ولی الله نصر پزشک  ، پژو هشگر و نماینده مجلس و سپس وزیر فرهنگ و مادرش نواده شیخ فضل الله نوری روحانی ضد مشروطیت بود  سید حسین  در نیمه راه دبیرستان بار سفر به سوی آمریکا بست و تحصیلات دانشگاهی اش را در دانشگاه  ام – آی – تی ، در رشته فیزیک و فلسفه علم ادامه داد و سپس در هاروارد بتحصیل   تاریخ علم  پرداخت..... دکتر نصر در سال 1337 پس از 25 سال دوری از وطن و در شرایطی که دوران فرم گیری شخصیتی اش را در خارج گذرانیده بود  به ایران باز گشت وبلافاصله به سمت دانشیار  دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به کار مشغول  ومدارج ترقی را با سرعت ولی بی سر و صدا طی کرد و در سال 1347 به ریاست  دانشکده ادبیات برگزیده شد     او که استاد فلسفه اسلامی  و متخصص در تاریخ علوم طبیعی و اسلامی بود  در سال 1351به ریاست دانشگاه آریا مهر  ( شریف  بعدی  ) انتخاب شد این انتصاب  نشان ازحرکت خزنده روشنفکران دینی با لباس مصلحین دلسوز به راس هرم قدرت و  نزدیکی آنان  به دربارداشت  ...

تضاد با همه زشتی اش بچشم میخورد زیرا پادشاه و هیات حاکمه ای که چند اسبه بسوی غرب و مدرنیته  می تاختند و هدایت این سیاست را از باید های تاریخ بر میشمردند چگونه اجازه میدادند  این تفکر فلسفی خطی را القا کند که با سیاست روز در تضاد کامل باشد ...؟

دکتر نصر با آن که خود در دامان مدرنیسم غرب آموزش دیده بود  نگاهی ویژه و متفاوت با  آموخته هایش داشت و بدین روی  دست به ایجاد نحله ای فلسفی – دینی در ایران زد که آثار  فرهنگی  ویژه ای بر جای گذاشت  و طرفدارانی در طیف دانشگاهیان و دانشجویان پیدا نمود  .

حضور دکتر نصر در سطوح بالای سیاسی و فرهنگی کشور سبب نوعی آماده سازی اذهان برای ورود شریعتی ها در حسینیه ارشاد  و توسعه گرایشات مذهبی در محافل روشنفکری  گشت و از شگفتیها آن که دکتر نصر توانست به ریاست دفتر شهبانو فرح راه یابد  و بی مقداری ارزشهای غرب و اعتبار فلسفی ارزشهای اسلامی را در گوش مقامات بالای کشور و حتی بانوی اول ایران زمزمه کند و به اشاعه اندیشه ای ببردازد  که نهایتا به انقلاب اسلامی ختم شد .... !!

پست های دکتر نصر قبل از انقلاب اسلامی  عبارت بودند از  :  سفیر سیار ایران در امور فرهنگی  - رئیس دفتر شهبانوی ایران – نخستین رئیس هیات مدیره موسسه عمران منطقه ای ( ایران ، پاکستان ، ترکیه ) – عضو شورای فرهنگی ملی ایران – عضو فرهنگستان علوم ایران – عضو شورای ملی آموزش عالی ایران – نخستین دبیر کل انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران  .

دکتر نصر با این همه مشاغل عالی فرهنگی و سیاسی دلش برای حاکمیت دینی  کباب بود و در روز هایی که آوازه و فریاد پیروز مندانه شاگردان و مریدان دکتر نصر به آسمان ایران رسید ایشان مسرورانه و سرفرازانه ایران را ترک گفته به دیار یار  ، همان جا که بوی تعفن مدرنیسم فاسد ش کرده بود سفر کرد و بر کرسی استادی دانشگاه جرج واشتگتن جلوس فرموده و ملت شهید پرور را برای شهادت در راه دشمنان دین تنها گذارد و علاقه ای برای حضور در این مدینه فاضله خود ساخته ابراز نداشت  و هم اکنون نیز بر فلسفه اسلامی خود پای میفشارند تا مبادا این دیگ از جوشش بیفتد .

توجه داشته باشید در دهه پنجاه  زمانی که گروههای مذهبی به سوی نبرد مسلحانه هدایت شده  و با همه توان داخلی و خارجی خود به  جنگ نظام شاهنشاهی برخاسته بودند ، فیلسوفاان و روشنغکران مذهبی در قلب دربار و نظام برای تروریستها خوراک تهیه میکردند .  در سال 1352 بود که حسین نصر از شهبانوی ایران درخواست کرد یک موسسه معتبر جهانی برای فلسفه  ایرانی – اسلامی  درایران پدید آورد و بدین سان انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران  تاسیس شد  و دکتر نصر کتابهای خود از جمله " منابع تاریخ علوم اسلامی  " را با حمایت شهبانوی ایران چاپ و منتشر نمود .

برای وقوف بر تضادی که بدان اشاره کردم ، لازم است با هم به مطالعه اهداف این انچمن که در وزارت دربار تاسیس شده بود بپردازیم  :

تجدید حیات زندگی فکری سنتی  ایران اسلامی  -  تشویق رویارویی فکری با جهان مدرن – ممکن ساختن پژوهش های گسترده در زمینه فلسفه تطبیقی  - آگاه ساختن ایرانیان از سنت های فکری تمدن های دیگر شرق و غرب  - و از این قبیل اقدامات .... !!

موسسان انجمن عبارت بودند از سید حسین نصر – عبدالحسین زر کوب -  سید جلال آشتیانی – نادر نادر پور – محسن فروغی و احسان نراقی

دکتر سید حسین نصر ظاهرا عاشق سنت های دینی و بیزار از تجدد بود و عقیده داشت  که  غرب از معنویت بدور مانده و تمدن مادی نواقص خویش را اشکار کرده است... نصر تمدن غرب را به خروس سر بریده ای تشبیه میکرد که بدون هدف به هر سو میجهد  . او بر این باور بود  " هر چیز کمتر از نقد کاملا جامع تجدد و سکولاریسم که دژ اسلام را از هر جهت تهدید کند یک استراتزی اشتباه امیز است  .."

با این توصیف کوتاه  سوال اینست  که اگر بازگشت به دین شعار این فیلسوف روشنفکر خارج رفته و دوستدار نظام بوده پس  چه فرقی میان دکتر نصر و جلال آ ل احمد و نواب صفوی و شریعتی و خلخالی وجود داشته  ؟ شاید تنها پاسخی که به ذهن متبادر میگردد آن باشد که عده ای با چاقو و اسلحه به جنگ نظام آمده بودند و عده ای دیگر با پنبه گردن اقتدار ملت ایران میبریدند ... بدون تردید میتوان یاد آور شد که از  دل اینگونه غفلتها   بود که رشته توسعه و پیشرفت در ایران بریده شد و هیچکس رایارای جلوگیری از این سیل خروشان نبود ....

 توجیه و قبول شکست تجدد و تمدن غرب در راس هرم قدرت ایران سبب آغاز پذیرش اندیشه بازگشت به اسلام گردید و راه را آهسته و آرام به سوی انقلاب اسلامی هموار ساخت. .

در زمینه روشنفکری بازگشت به خویش با نگرش ضد غربی  میتوان از احمد فردید نیز نام برد  . احمد فردید در سال 1291 در یزد  بد نیا آمد که فلسفه را در دانشگاه تهران خوانده بود مدتی هم از محضر شریعت سنگلجی و سید کاظم عصار بهره برد  . وی در اغاز از دوستان و مریدان صادق هدایت بود ولی در نهایت پس از جلسات مکرر بحث و نقد از وی برید  و به فلسفه اسلامی روی آورد و حتی مقاله ای با عنوان   " سقوط هدایت در چاله هرز ادبیات فرانسه " علیه هدایت نوشت .

فردید هم هشت سال در فرانسه در س خوانده بود ولی تنفس آزادی و رشد غربی به مذاق شان خوش نیامده بود و در فلسفه اسلامی جیزی را یافته بود که به ایران بازگشت و در سال 1338در جامعه معلمان کشور به تبلیغ پرداخت و بحث غرب زدگی را پایه گذاری نمود که فرزند خلف این اندیشه ، جلال آل احمد بود و این جلال بود که آموخته های استاد فردید را قلمی کرد و کتاب غرب زدگی را تقدیم بازار  بی رقیب نمود و بار ها هم تجدید چاپ شد ، او در کتاب غربزدگی بی محابا وحشتش را از ماشین و ماشینیسم ابراز داشته و مذ بوحانه سعی میکند غول  تکنولوزی را دوباره به شیشیه بر گرداند ... او مینویسد 

"...ماشین که امد و در شهر هاو دهات مستقر شد چه یک آسیاب موتوری و جه یک کارخانه پارچه بافی – کارگر صنایع محلی را بیکار میکند ، آسیاب ده را میخواباند ، چرخ ریسه ها را بی مصرف میکند     قالی بافی و گلیم بافی و نمد مالی را می خواباند ... "

 این کتاب را حتی روشنفکران درباری نیز تبلیغ میکردند .... فضای آزاد برای جلال آن چنان فراهم بود که در دوران 25 سال زندگی فرهنگی و سیاسی او 25 اثرش چاپ و تجدید چاپ گردید و تیغ سانسور هرگز به پر و بال آثار این روشنفکر  نرسید .

بیچاره احمد دلش میخواست ملت ایران در عصر نمد مالی باقی بماند  و بیچاره تر روشنفکرانی از قبیل علی شریعتی و داریوش شایگلن و احسان نراقی و رضا داوری  و مرتضی مطهری و رضا براهنی و  ..... که زیر این بیرق سیاه وحشت و واپس ماندگی سینه میزدند و میزنند و جلال جلال .. میگویند   !!

آل احمد که خود را یک روشنفکر توده ای میدانست  روشنفکران غیر مذهبی را به علت جدایی از توده ها مورد انتقاد قرار میداد و معتقد بود که باید بین روشنفکران و روحانیا ن اتحاد و الفتی بوجود آید تا کار اصلاحات به نتیجه برسد   ...!

جلال براین باور بود که  تجدید حیات شیعه موثر ترین واکسن در برابر بیماری واگیر غربزدگی  است و روحانیون با صلاحیت ترین پزشکانی هستند که میتوانند این واکسن نجات دهنده هویت را به جامعه تزریق نمایند .

 کاش اینک جلال سر از گور بر میداشت و میدید الفت و پیوند این دو قشر چه شاهکاری در در پایان قرن بیستم خلق کرده و جوامع اسلامی در چه رفاه اقتصادی و عدالت اجتماعی و استقلال سیاسی غوطه ورند و جای این آقا جلال نیز خالی است .

 فردید  در یافته بود  که تب دینی گرمای روح افزایی دارد ولی کشنده نیست و هر کس بتواند فلسفه اسلامی و ضدیت با غرب را با عشوه و ناز نه با خشونت بیان کند نانش در روغن است ...!!.  فردید کمتر مینوشت و  بیشتر در مجالس درس و گفتگو روی افراد اثر میگذاشت و شاگردان وی نظیر  رضا داوری علیه مدرنیسم موضع  گیری میکردند و بتدریج براهی هدایت میشدند که سایر نیروهای پیاده نظام انقلاب اسلامی شده بودند  احمد فردید که به اندیشه های اسلامی دل سپرده بود با ظهور انقلاب   جذب این ره آورد شد و در دل آن هضم گردید و احتمالا اکنون به آرزوی دیرین  که ایجاد مدینه فاضله بدون تکیه به غرب بود رسیده است و تلاشهای دینی و اسلامی ایشان برای ملت ایران ارمغان های قابل قبولی اورده و این روشنفکر دانشگاهی خارج رفته ما به آرامی سر بر بالین استراحت میگذارند  و از اینکه جامعه ایرانی به خویش و سنت های دینی خویش بازگشته سخت خوشنود میباشد...

از دیگر سر سپردگان اندیشه های  حسین نصر و هانری کربن  میتوان از  داریوش شایگان  نویسنده کتاب  " آسیا در برابر غرب " نام برد ... او نه تنها مدتها شاگرد هانری کربن بود بلکه نزد علامه طباطبلیی و مطهری و رفیعی و آشتیانی با معارف فلسفه اسلامی آشنا شد  .

داریوش شایگان  " مرکز ایرانی مطالعه فرهنگها " را تاسیس کرد که هدف آن توسعه اندیشه سنت گرایی شرقی در برابر غرب بود و با الهاماتی که از روحانیت ایران  در یافت کرده بود کعبه آمال را در اسلام یافت و  به صف انقلابیون اسلامی در آمد ... اما طولی نکشید که همه آن رویاهای مدینه فاضله چون آواری بر سر ایشلن فرود امد و پس از انقلاب  ایران را با آرزوهای دینی اش ترک گفت و به دیار غرب آنجا که تمدنش را نقد کرده بود رفت  و دست از محکوم کردن تجدد برداشت و گویی این روشنفکران ماموریت داشتند که ارمغان فکری شان را برای ملت ایران باقی بگذارند و خود به اغوش غرب پناه ببرند و مردم ساده لوح و جوانان فریب خورده را به حال خود و به امید فلسفه اسلامی رها نمایند

از دیگر شاگردان این مکتب داریوش آشوری بود که سالها شاگردی مکتب فردید را کرده بود  و پای مجلس و منبر او بود ولی با پیروزی انقلاب اسلامی  آشوری به تضاد اموخته ها از استاد و آنچه که روی داده بود پی برد و قبل از آن که از این نمد کلاهی نصیبش شود از این جریان روشنفکری فرصت طلب فاصله گرفت  .

آشوری بعد ها قصه تلخ خودش با فردید را اینگونه نوشت   :

".... یک دلیل دیگر جاذبه فردید برای جوان جوینده ای چون من  ، جو زمانه ای بود که میرفت تا در جوار گفتمان رادیکال و انقلابی چپ که دشمن اصلی خود را  امپریالیسم غرب و سرمایه داری آن میدانست و قبله اش سوسیالیسم شرق بود  ، گفتمان دیکری را بر سر زبان آورد که از جبهه معنویت و روحانیت و عرفان شرقی به مادیت و نهیلیسم و علم  و تکنیک زدگی غرب حمله میبرد  .این جبهه تازه که مشتاق باز گشت به خود  و اصالت شرقی  و اسلامی خود بود با غرب زدگی جلال آل احمد  و نوشته های پر شور و شتاب علی شریعتی  زیر نفوذ فضای جهان سوم گرایی روشنفکری فرانسوی در نیمه نخست دهه چهل زبان باز کرده بود  و رفته رفته زمینه ای فراهم آمد که این گفتمان از زبان سیاسی – اجتماعی پا فراتر گذارد و با فردید و زبان فلسفی – عرفانی وی به میدان آید  . در سالهای بعد دو شاگرد هانری کربن ، یکی سید حسین نصر با اسلامیت دو آتشه اش و دیگری داریوش شایگان با گرایش های عرفانی در کتاب    آسیا در برابر غرب   به این ارکستر معنویت شرقی پیوستند و دست اخر با بالا گرفتن کار و گرم شدن هر چه بیشتر بازار ، احسان نراقی جامعه شناس نیز با یکی دو مجموعه آنچه با خودداشت به معرکه آمد  ..."

اشوری که خود روزگاری تحت تاثیر اندیشه غرب زدگی بود پس از انقلاب  ، ایران را ترک گفت و پس از بیست سال به بی بی سی گفت :    در این بیست سالی که من در دنیای غربی زندگی کرده ام بالطبع فهم من از مسائل خیلی فرق کرده است  ، برای مثال  این مفهوم غرب زدگی که در دوران پیش از انقلاب رایج بود یک جوری مرا هم تحت  تاثیر قرار داده بود و سالیانی طول کشید  تا من بتوانم خود را از رسوب های آن پاک کنم  "

مرحوم مددپور که از شاگردان فردید بود ، جان کلام را در باره این قبیل رو شنفکران بیان کرده  و بر این باور است که این افراد  " راه ویرانی نظام سلطنت را به نحوی در قلمرو روشنفکری که مدتها با توجیه نظام مدرن ضرورت آن را مستقیم و غیر مستقیم توجیه کرده بودند فراهم و مهیا کردند  "

فردید پس از انقلاب به معبود خود دست یافت و برای پاسداری از ا این ره آورد از هیچ تلاشی دریغ نمی ورزد و شاگردانی همچون  آوینی ، دکتر محمد رجبی ، دکتر مدد پور را تربیت کرده تا آتش انقلاب فروزان باقی بماند ... زیرا آنان فقط از گرمای آن سود میبرند نه سوزندگی و ویرانی اش  ...

+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت توسط اخگر |